به گزارش خبرگزاری حوزه، به ماجرای عجیبی که مرحوم قوچانی در خاطرات خود از دیدار دو عارف بزرگ، نقل کردهاند در متن زیر خواهیم پرداخت.
آقا سید روحالله وارد مجلس درس سیدعلی قاضی شد و همانجا دم در اتاق دو زانو نشست. آنها که آقای خمینی را میشناختند از حضور ناگهانیاش در آن مجلس شگفتزده شده بودند.
همه منتظر بودند گفتگو در بگیرد اما بیش از یکساعت همه در سکوت فرو رفته بودند. آقا روحالله و آقا سیدعلی در تمام مدت سرشان را پایین انداخته و گویی منتظر چیزی بودند.
من به چشمهای استاد نگاه کردم. ایشان ناگاه سر بلند کردند و به من گفتند: «برخیز و آن کتاب را بردار! »
پیش از آنکه بپرسم کدام کتاب؟ بی اختیار برخاستم و دستانم گویی از کسی دیگر فرمان میگیرند به سویی رفتند و کتابی را از میان انبوه کتابها بیرون کشیدند.
من کتابخانه استاد را با جزئیات میشناختم. بعضی از کتابها را صدبار یا بیشتر به امر استاد آورده بودم و مجدد در کتابخانه گذاشته بودم. اما اینبار دستهایم کتابی را بیرون کشیده بود که تا آنروز ندیده بودم.
گویی کتابی از عالمی دیگر در میان دستهایم ظاهر شده بود.
فرمود: کتاب را باز کن.
دستها و انگشتهایم همچنان به فرمان استاد بود. صفحهای از کتاب باز شد. متن آن صفحه فارسی بود و من تا آن زمان کتابی به زبان فارسی در کتابخانه استاد ندیده بودم. استاد بار دیگر به سخن آمد: «حکایت را بخوان!»
«در مملکتی پادشاهی حکومت میکرد. فسق و فجور و معصیت پادشاه و خاندانش، مملکت را به تباهی و فساد کشانید. مردی روحانی و الهی علیه آن شاه قیام کرد. شاه آن عالم دینی را دستگیر و پس از زندان او را به یکی از ممالک مجاور تبعید کرد. پادشاه بار دیگر او را به مملکت دیگری که اعتاب مقدسه در آن بودند تبعید کرد. پس از سالها اراده خداوند بر این قرار گرفت که این عالم به مملکت خود وارد شد و آن پادشاه فرار کرد و مرگ او در خارج از مملکت خود فرا رسید. زمام آن مملکت به دست آن عالم جلیلالقدر افتاد..»
آقای قاضی فرمود: کافی است... کتاب را به جای خود برگردانید!
منبع: برگرفته از خاطرات مرحوم آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی؛ وصی مرحوم آیتالله قاضی طباطبایی










نظر شما